شاید باورتون نشه اما با هر برگ جدیدی که میزنه کلی قربون صدقه اش میرم ..یا یکم دیرتر بهش اب میرسونم ازش عذرخواهی می کنم...عاشقم بهش...
ما ادمها هم همینیم...بدون دوست داشتن خشک میشیم...بدون دوست داشتن جونی نداریم برای زندگی کردن... این دوست داشتن ...دوست داشته شدن باید باشه...
#به کسی که دوست داریم برسیم :)) ازش مراقبت کنیم
# مامان خیلی تعجب می کنه با دیدنش میگه رها ببین این چی شد :))
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
ی نفرایی تو ناخوداگاهم باقی موندن...حالا مربوط به 1سال قبل یا 8سال قبل...هستن جریان دارن...
این میشه که گاهی حتی بدون فکر کردن بهشون شب تا صبحم میشه هزیون نگاهشون...حرفاشون...غرقم می کنند ......
... حالا چندبار بنویسم گذشت...یا چندین هزار بار قبول کنم که گذشته....اما بازهم ی شب توی همه ی این شبا از خواب می پرم و میبینم گونه هام خیس خیس...
می نویسم هزیون چون شبیه ی رگبار میاد ودرگیرم می کنه ...
بعضی ها فراموش نمیشن...
#من توی خواب هم ..توی همین هزیون ها...وقتی روبروت میشینم خجالت می کشم حتی بهت نگاه کنم...
این ...(سفر نرو...حجت اشرف زاده)
...رفیق روز بیقراری...بیقرارم...
#کامنت غیرفعال
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
برچسب: کرمانشاه,
نویسنده: کامیار صمیمی
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
بعد از تو
تا همیشه
شب ها و روزها
بی ماه و مهر می گذرند از کنار ما
اما ...
پشت دریچه ها
در عمق سینه ها
خورشید ِ قصه های تو
همواره روشن است ...
"فریدون مشیری"

پ ن:
... تو خش خش همین برگای زرد و نارنجی...یک نفر جاموند میون دستام...یک نفر...
#زندگی من..بود
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
هراس دارم از گم شدن...
پ ن:
...قضاوت شدن همیشه سخته...درد داره...دردش میرسه به استخوان...
+بعضی چراها بهتر تاهمیشه باقی بمونه... اینجوری یاد میگیریم حرمت بزاریم برای دوستی هامون..
+...ابرا دلاشون پر شده بود...بارون گرفت ...میدونم تا شب ادامه داره...فردا صبح هم بیدار بشم هست...پس فردا هم هست...بارون هست...
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی